تبليغاتX
آنامیس

آنامیس

 
 
 
انواع بوسه


بوسه برلب : عشق
 
بوسه بر گونه : دوست داشتن، فقط
 
تقاضای دوستی ساده
 
بوسه بر گلو : احتیاج . نیاز. تمنا
 
بوسه بر پیشانی: آرامش. عشق
 
توام با احترام
 
بوسه بر لاله گوش :فقط به بازی
 
گرفتن
 
بوسه بر بازو : شوخی
 
بوسه بر دست:قدرشناسی
 
بوسه بر انگشت اشاره:عشق توام با
 
شکرگزاری
 
بوسه بر هر جا :تقاضای ماندن
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 19:12  توسط علی  | 

                                     فحش های دانشجویی
 
فحش های دانشجویی
فلسفه ی فحش خیلی پیچیده است چه بسا فحش هایی كه هر كس می ده بیانگر شخصیت و درون او باشد . اما از اونجا كه فحش در بین دانشجویان امروزه ی ما جایگاه بسیار ویژه ای دارد بنده شما رو با تعدادی از اونها آشناتون می كنم كه از شهرت ویژه ای برخوردارند :


دانشجوی تهران شمال :
نكته : وقتی می خونید این قسمتو سعی كنید لباتون تا حد امكان غنچه باشه:
بی ادب , تو واقعا عقلتو از دست دادی دیوونه . منو ترسوندی بی شعور تلفظ : بی ششووور ) امیدوارم ولنتاین كچل شی . بد بد بد)


دانشجوی تهران جنوب :
(.... .... .... ..... ... .. ... ..كلا سانسور شد )


دانشجوی دانشگاه تهران :
وطن فروش تو حق شركت درانتخابا................................ (توجه داشته باشید كه موضوع دعوا سیاسی بوده

دانشجوی پزشكی :
در دیكشنری این بروبچ كلمه ی فحش تعریف نشدست


دانشجوی هنر :
من شعر دوازدهم از هشت كتاب استاد سهراب رو به تو بی ادب بی فرهنگ تقدیم می كنم امیدوارت گیتارت بشكنه و تا اخر عمر یكه و تنها و بی عشق وژولیت بمونی .
وقتی هم كار بالا می گیره كاریكاتور همدیگه رو می كشن .


دانشجوی الهیات :
یا ایهو الذی فحشو فحشً فاحشتن ای هستیت به عدم مبدل , ای دچار دورتسلسل شده , ای علتت به ممكن الوجود گرویده , فلسفه ی تو دچار تضاد شده ومن به خود اجازه ی بحث نمی دم .... *
*: این آخری كه گفت از اون ناجوراش بود كه فلش بك زد به دوران دبیرستان و رشته ی علوم انسانی كه می خوند و واسه خودش یلی بود

دانشجوی تربیت بدنی:
به من گفتی ... , ... خودتی و جد و آبادت
به همین كوتاهی البته بعدش یه 2 ساعتی بزن بزن می شه


دانشجوی زبان خارجی :
هنوز دعوا نشده , شروع می كنن خارجكی بلغور كردن البته به نظر من اگه ترجمه ی حرفاشونو می دونستند خودشون رو زبونشون فلفل می ریختن و 2 روز تواتاق خودشونو حبس می كردن

دانشجوی حقوق :
تو با این كارت به حقوق شهروندی من ***** كردی و من طبق اصل 153 قانوناساسی حق دارم ازت شكایت كنم و مادرتو به عزات بشونم شما می تونید هیچینگید اما هر چی بگید بر علیه شما تو دادگاه استفاده می شه .
راستی اگه وكیل تسخیری خواستی به خودم بگو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 18:53  توسط علی  | 

                              داستان خیلی جالب حتما بخونین
 

یک روز زن و شوهری در ساحل مشغول توپ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ میزنه و توپ مستقیم میره به سمت شیشه های خونه ای که در اون نزدیکی بوده و ...تَََق ! شیشه میشکنه.
مرد عصبانی نگاهی به زن میکنه و میگه ببین چکارکردی؟ حالا باید هم معذرت خواهی کنیم هم خسارتشون رو جبران کنیم.
دو تایی راه می افتن طرف خونه. به نظر نمی آمده که کسی توی خونه باشه. یک کم بیرون خونه رو انداز ورانداز میکنن و بعد مرد در میزنه! یک صدایی میگه بیان تو ! اول زن و بعد شوهرش وارد میشن. و مردی رو میبینند که با شورت روی زمین نشسته.
شوهر توضیح میده که همسر من اشتباها توپ رو به این سمت انداخت. ما آمدیم که عذر خواهی کنیم و خسارتتون رو پرداخت کنیم. مرد لخت سری تکون میده و میگه عیبی نداره. من غول چراغ جادو هستیم و وقتی شیشه شکست، توپ به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و اون رو شکست و من آزاد شدم. من میتونم 3 تا آرزو رو بر آورده کنم.
پس هر کدومتون یک آرزو بکنین و آرزوی سوم هم سهم خودم. اول به شوهر می گه که آرزو کنه. مردکمی فکر میکنه و میگه من میخوام تا پایان عمر ماهی 1.5 ملیون دلار حقوق بگیرم. غول میگه برای محبتی که در حق من کردی کمه. تو از الان تا آخر عمرت یک کار شاد و دوست داشتنی با بهترین بیمه و مزایا و در بهترین دفتر ها با حقوق حداقل ماهی 1.5 ملیون دلار خواهی داشت.
بعد به زن میگه تو چی میخوای؟ زن میگه من میخوام که در تمام کشورهای دیدنی دنیا یک خونه برای خودم داشته باشم. غول میگه: این برای محبتی که تو در حق من کردی کمه. تو از الان در تمام کشورهای توریستی و زیبای دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه آموزش دیده خواهی داشت.
و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه حالا نوبت منه. و رو به مرد میگه: من آرزو دارم امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم.
زن و شوهر به هم نگاه میکنند. زن زیر چشمی نگاهی به هیکل سوخته و ورزیده غول میکنه و خوشحال میشه. اما با بی تفاوتی به شوهرش میگه من برام مهم نیست. هرچی تو بگی. میدونی که فقط توو بغل تو به من خوش میگذره.
مرد هم از ترس اینکه نکنه اون همه امکانات و پول از دستش بره، با اینکه قلبا راضی نبوده، میگه عزیزم من به تو اطمینان دارم. و بعد آروم تر میگه فقط نگذار خیلی بهش خوش بگذره.
بالاخره زن و غول به طبقه بالا میرن. ... بعد از 3 ساعت نان استاپ س.ک.س . و در حالیکه هر دو خسته بودند، غول از زن میپرسه از خودت و شوهرت بگو.
زن میگه که شوهرم مدیر تجاری یک شرکت و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم.
غول میپرسه درس هم خوندین؟
زن با افتخار میگه بله. هر دوی ما در رشتمون مدرک مستر داریم
غول میپرسه چند سالتونه؟
زن میگه هردوی ما 35 ساله هستیم.
غول با تعجب میگه: هر دوتون 35 ساله اید. مستر دارین و اونوقت باور میکنین که غول چراغ جادو وجودداره ؟ متاسفم براتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 18:51  توسط علی  | 

حرف های نگفته.....

 

آی آدما٬ آی غنچه ها٬ آی کوچه ها٬ تو رو خدا بگین نره
 
پیاده ها ٬سواره ها ٬مسافرای جاده ها٬ تو رو خدا بگین نره
 
تو رو خدا بگین نره٬ اگه بره٬ من حرفامو به کی بگم؟
 
آخه من هم عاشق شدم٬ داره میره ٬من چی بگم؟
 
آهای شبا ٬ستاره ها٬ ترانه ها٬ اگه بره٬ قشنگی ها رو میبره
 
آی آدما٬ مسافرا ٬پنجره های کوچه ها٬ تو رو خدا بگین نره
 
عاشق شدم ٬اون می دونه٬ واسه همین داره میره
 
اگه بره٬ کی تو شبام٬ شعرام رو از من می گیره؟
 
نرو ٬بمون٬ اگه کمم ٬عاشق شدم خیلی زیاد
 
یادش به خیر٬ چه زود گذشت ٬اون اولا یادت میاد؟
 
مترسکی غریب بودم ٬تنها بودم٬ ساکت و بی صدا بودم
 
قشنگ بودی٬ بچه بودم٬ از آدما جدا بودم
 
یه حرفی موند٬ توی دلم ٬بهت بگم ٬از روزی که گفتی میرم
 
خواستم بگم ٬دوستت دارم ٬دوستت دارم ٬دوستت دارم
 
نه خنده ها٬ نه گریه ها٬ نه اونهمه ترانه و گلایه ها
 
هیچی به یادت نمیاد٬ نه بوسه و نه کوچه و نه سایه ها
 
داره میره ٬تا دوباره٬ ساکن اون شبها بشم
 
تو باغ سرد لحظه هام٬ مترسکی تنها بشم
 
عمر منم با رفتنت ٬انگاری رو به آخره
 
منم می خوام عاشق بشم٬ تو رو خدا بگین نره
 
می خواد بره ٬تنها بره٬ تو فکر راه سفره
 
آی آدما ٬ستاره ها ٬مسافرا٬ تو رو خدا بگین نره

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:5  توسط علی  | 

سلام خدا

 

الو خونه خدا؟؟axduoni.blogfa

 

الو...الو...سلام

کسی اونجا نیست؟؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون!..مثل اینکه صدای یه فرشتس.بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟باهاش قرار داشتم..قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم.کودک متعجب پرسید:مگه تو خدایی؟من با خدا کار دارم...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم.

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنیخدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوست داره.مگه کسی مستونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلضید و با همان بغض گفت:اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت

بگو زیبا بگو.هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:خداجون خدای مهربون خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا؟این مخالف تقدیره.چرا دوست نداری بزرگ شی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ده تا دوست دارم.اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمیفهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.مگه ما با هم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمیشه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم محبوب ترین مخلوق من..چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیادر دستشان جا می گرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان می خواستند.دنیا برای تو کوچک است...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن در حالی که لبخند به لب داشت در آغوش خدا به خوابفرو رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:4  توسط علی  | 

تنها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 20:17  توسط علی  | 

سلام  این خبر رو آقای بردبار همکارم نوشته ...

کلی خندیدیم به خاطر این خبرش ...البته این خبر مربوط به مهمونی به مناسبت روز خبرنگار

 بود که تمام بچه های دفتر مون دعوت رئیسمون بودیم و کلی هم خوش گذشت ...

به همین خاطر گفتم بذارمش تو وبم تا شما هم بخونید و بخندید ...

 

سرپرست خبرگزاری ایلنا در هرمزگان خبرداد:

بلایی سرتان بیاورم که دیگر هوس پیتزا پرتقال نکنید

ایلنا: خبرنگاران خبرگزاری ایلنا به مراسمی بی سابقه و غیر قابل تکرار در راستای تقویت قوای

 جسمانی دعوت شدند.

به گزارش خبرگزاری ایلنا از بندرعباس، شب گذشته سرپرست خبرگزاری ایلنا در هرمزگان طی

اقدامی بی سابقه و شگرف خبرنگاران این مجموعه را به صرف شام در رستوران زیتون دعوت کرد.

از آنجایی که این دسته دعوت گیری ها در تاریخ ایلنا بی سابقه بوده است، خبرنگاران با حضور

 چشمگیر خود در این عرصه حماسه ای بزرگ دیگر در تاریخ بخور بخور آفریدند.

در همین راستا سرپرست خبرگزاری ایلنا در هرمزگان با بیان اینکه به شدت از این دعوت گیری

 پشیمان شده است گفت: این دعوت گیری تنها در راستای روز خبرنگار، جو گیر نمودن پرسنل

و تقویت قوای جسمانی بچه های خبرگزاری صورت گرفته است.

خانم رستمی ضمن تاکید بر ندامت و پشیمانی از این دعوت گیری تصریح کرد: از آنجایی که

در سال اصلاح الگوی مصرف هستیم، نه تنها حقوق 2 ماه بچه ها را پرداخت نمی کنم بلکه همگی

 آنها باید دنگشان را به منظور ارتقای بودجه دفتر خبرگزاری بپردازند.( البته به جز جناب آقای بردبار)

وی در ادامه جناب آقای بردبار را به عنوان نماینده تام الاختیار خود در دفتر خبرگزاری دانست و بیان

داشت: بچه ها باید از دل و چان به فرامین این خبرنگار گرانقدر گوش دهند وگرنه حسابشان با.....

این مقام مسئول همچنین زندان انفرادی، شکنجه به مدل فلک کردن و تنبیه بدنی را از جمله

برنامه های خبرگزاری ایلنا در 6 ماه دوم سال جاری عنوان کرد و افزود: یک بلایی سرتان بیاورم

که دیگر هوس پیتزا پرتقال نکنید.

در ادامه خبرنگاران خبرگزاری ایلنا در هرمزگان که از خوشحالی و هیجان در پوست خود نمی گنجیدند

طی برگزاری یک راهپیمایی عظیم خواستار تکرار دعوت گیری شدند و شعار دوباره دوباره یک بار

فایده ای نداره سردادند.

البته لازم به ذکر است که، 2 نفر از خبرنگاران در این مراسم راهپیمایی توسط لباس شخصی ها

دستگیر و به مکانی نا معلوم انتقال داده شدند.

پایان پیام/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 15:22  توسط علی  | 

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…

دلم برای کسی تنگ است

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:42  توسط علی  | 

مهدی موعود

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد

سوگند به هر چهارده آیه نور

سوگند به زخم های سرشار غرور

آخر شب سرد ما سحر می گردد

مهدی به میان شیعه برمی گردد

یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد

عید همتون مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 22:8  توسط علی  | 

دعای قبل از خواب کودک خودخواه

                                   می خواهم بخوابم

                                   خدایا مرا ببخش !

                                    و اگر در خواب مردم

                                    تمام اسباب بازی هایم را بشکن

                                    تا بچه ی دیگری از آن ها استفاده نکند

                                                   آمین

   

 

 

 

                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 20:10  توسط علی  |